بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

بوی تنت را برایم بنویس

غروب اسفندماه

حوالی نبودن ها

بیداد می کند

زنی که راه می رود

در من

زیر نور آبی خیابان ها

قدم می زند

 دلتنگی

با زیبایی مطلق یک آفریننده قهار

 

به هیچ کس  نگو

تورا دوست دارد

تا همین امشب

کوچ کنند

ساعت ها و ثانیه ها

از روی گسل جغرافیای بی قرار

قلبی که تو می شناسی

 

 


پی نوشت:

دل تو اولین روز بهار ، دل من آخرین جمعه ی سال.. و چه دورند و چه نزدیک بهم*

راستی

 به ‏دل، دوست دارمت...


 

* نام نویسنده را نمی دانم

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()