بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

رقص نافرجام کلام

به روي شاخه دگر هيچ برگ و بارم نيست


و خشك مانده ام و نقشي از بهارم نيست


تو هم اگر بروي، هيچ كس نمي ماند


بجز سكوت و خيال و ترانه يارم نيست


براي دل به تو دادن دگر نمانده زمان


دلم گرفته . . . دريغا كسي كنارم نيست


نه انتظار مرا مي كشد نگاه كسي


و روي شانه ي من غير چوب دارم نيست


بدون شعر  مرا زندگي چه دشوار است !


گلي شكفته تر از شعر بر مزارم نيست

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٦
comment نظرات ()