بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

...

در رگ های من

گمشده

زنی با شالی  سفید

شبیه مرگ

حک می شود

در آشوب

گرگ های به جان افتاده ام

 

 


 

پی نوشت:

نیست.هیچ جا نیست آن چیزی که دنبالش می گردم...روزهایی هست که اصالت آن از رنگ شبنم عقربه هایش پیداست و یک آدم دیوانه می خواهد یک مست که از تنگاتنگ بغض هر لحظه اش شعر بیافریند ...زندگی ... گویی کم آورده ام . ..اندازه یک عمر ...اندازه یک زندگی ...اندازه یک شعر

 

 

   + مسیح اسمعیلی ; ٩:۳۱ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()