بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

دیگر تعلل نمی کنم در پاییز

احساسی که  کز کرده ام

در آن

به هم نزنید

شانه های سنگین من

پناه برده اند به آغوش  زمستان

تکان ندهید  مرا

پشت این تابستان

نشانی جهان را گم کرده ام

در نگاهی

که به جستجو می نشیند و

برمی گردد

با توشه ای بر دوش

بو می کشد

همهمه ای ستارگان دم مرگ را...

و من

این جا

دستم نمی رسد

به بلندای نبودن ها

درروزگار تردیدها

درخت

آشیان بر باد می دهد

به بن بستی بی ترانه

 

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳ آبان ۱۳٩٠
comment نظرات ()