بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

امروز سی ام فروردین است

انگشت از لا به لای سیگار
 می خندد
 و تو نیستی
در این مفاهیم رجز شده 
در روز نامه هایی پراز دروغ های مشابه
گریان
بالا می آورم خودم را
در تخیل سنگین انگشتی کوچک 
که به نوازش می نشیند روی بازوانم
و زیر و رو می کنم
این زندگی را
 که گویی
سری دراز دارد
 در دلخوشی های پیش از این
 انگشت  می خندد
از لا به لای سیگار
 و تو نیستی...

پ.ن :
در اصالت یک مرثیه مرددم این روزا ... جهان اندوه وار  تیر می کشد در سمت راست نگاهم  درست همان جایی که روزی می گذشتی‌از آن بی صدا درنغمه‌ها، عشق‌ها و سوگ‌واری‌های من .... راستی چرا پایان ، شباهت  هر زندگی است؟
 

   + مسیح اسمعیلی ; ٩:٤٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۱
comment نظرات ()