بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

هر روز عصر....

برهنه لبخند می زنی و 
خمیاره می لرزد
لابه لای موهایم
گیر می کند 
عطر عجیبی
ار خواب های هرشبم
در تختخوابی کلافه 
حرف می زنم
با قطره های رسیده 
از افکاری آویزان
- سکوت- 
و جان می دهد
ناگهان
در کف دستانم
سروصدای روزمره
آرام 
آرام
می پیچد 
بر بازوان در هم من
برهنه لبخند می زنی 
- دودل-
و باد
بی جهت می وزد
مُدام 
در ساعت دم کرده عصرگاهی

 


   + مسیح اسمعیلی ; ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۱
comment نظرات ()