بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

تجربه های مکتوب

باید چه بنامت ! نمی دانم .

دلم می خواهد دستهایت را بگیرم و بگویم به تپش های هر قلب،دل مبند. هرکس را توان آن نیست که سهمی از سیب به تو بدهد.

دوست دارم های تو گاه می ماند در نوک زبانت و با خود فکر می کنی این زندگی چه مرگش است !

بی آن که بدانی، دردهای اینچنین را استخوان های تو تاب می آورد و اندوه جامانده از آن دلت را نازک می کند . شاید باخود زمزمه کنی :"مارا به سخت جانی خود این گمان نبود."

اما این را بدان 

آدمی، گرکردنی ست نازک دل 

                               که به تنهایی می رود.

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٦ امرداد ۱۳٩٢
comment نظرات ()