بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

هنوز...

دلم می خواست، می شد یا توانی مانده بود تا این حس را مکتوب کنم .گمان می کنم کاروانی از دلم می گذرد و من تنها معطل کلمات مانده ام  از همان شبی که عقل قد نداد  و من با دلی پر و دستی خالی روی زانوی  صندلی به قرار رسیدم  با سهم کوچکی از شانه های که جای پرنده های ایوان بود نه من ...

آنجا که عبور می دادم باد را ازلابلای انگشتهایم بیقرار، تنها 

با کلماتی که سرنوشتی ندارند هنوز ...

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٥ آذر ۱۳٩٢
comment نظرات ()