بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

دلم روشن است !

برای ساجده ام که پشت دیوارها محصور است.

 

شبیه خودم  پنهان شده ام لا به لای کلمات دیگران و همه ی حرف های گویا به من سنجاق شده،می دانی  که نشانی تازه ات را می دانم اما دستم به تو نمی رسد آن سوی دیوارها بلند و خاکستری...

نفس می کشد ؛سایه ی غمگینی که زل زده به من با آخرین فریادى که توى حنجره اش  می رقصد

و این سطرها ، جایی میان تیک تاک ساعت روبه رو حافظه ای مرا به  هم می ریزد و تو هرلحظه دورتر می شوی،

می فهمی دلم برایت تنگ شده؛ شبیه کلماتی که گاهی  فاصله ها را پر می کرد برایم ...

 راستی  کدام کوچه پر می شود از صدای  بغض و سیگار؟

   + مسیح اسمعیلی ; ۳:۱۱ ‎ب.ظ ; شنبه ٤ امرداد ۱۳٩۳
comment نظرات ()