بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

اشاره نيلوفر

نيلوفر که از بيداريش بهره اي بيشتر بود،او را آواز داد که اي اندوهگين! زردي رخساره مرا نمي بيني و اشک جاري مرا نمي نگري؟

چگونه از سرنوشت بگريزم با اينکه من به ننگ و نام خويش خرسندم و از عشق تهي نيستم.

 بوستان ها سراي من اند و برکه ها بستر من و اگر تو را از عشق بهره اي است با منت بايد مدارا کرد،من عاشق صفاي آبم.

شب و روز پيوسته با اوبم و شگفتا که پيوسته شيفته و دلداده اويم و تشنه او و هر کجا هست همراه اويم.چون روز بر آيد چشم خود را مي گشايم و آب،از اينکه به ديگران در نگرم،احساس رشک مي کند و چون شب فرا رسد مرا از پايگاه خويش فروتر برد و در خويش نهان دارد و من در آشيانه و انديشه خود فرو مي روم و در خلوت ياد خود ،و چون آن نور چشم را بينم اشک در چشمانم جريان يابد.

در آن هنگام بي خبران نمي دانند که من در کجايم و آن که ملامتگر است ميان من و معشوق فرق نمي نهد.هر جا که عشق مي کشيدم ميروم و چون تشنه شوم سيرابم مي کند و چون در خواب فرو روم بستر من مي شود .

پس زندگي من به زندگي ا وست و بازمانده شهود من به پايداري او. و ميان من و ا و هيچ فاصله اي نيست و اگر آب نبود هيچ نشاني ا ز من باقي نمانده بود. 1

 

گویند

فاصله فراوان است

میان من وتو

اما کدام دوری؛ اینچنین نزدیک است؟!

 

 

 

 

پي نوشت:

1-  منطق ا لطير عطار نيشابوري صفحه 142

 

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٥ تیر ۱۳۸٦
comment نظرات ()