بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

می خواهم بخوابم بی تولدی دیگر ...

وقت های دور
در روزی مجهول 
در هجوم سایه ها 
تو از من بیرون می زنی 
به ارتفاع تنهایی تنت 
شبیه صورتی تاریک
کلافه 
پر تردید و 
تکه تکه 
همراه کلماتی پاره پاره 
از خواب های پهلو گرفته
هم پای نسیانی صبور 
که همیشه بعد از رفتن بهار
قهر می کند؛ بی هوا
و جا می گذارد اندوهی ناقابل را
برای توصیف درد 
برای توصیف تو
 
و اما من 
در سهم فرو خورده ای 
روزه سکوت می گیرم 
در زمستانی دیگر
کنار صنوبرها
آن جا که 
دیگر کسی به تماشا نخواهد نشست 
رفتن را ...

   + مسیح اسمعیلی ; ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳٩۳
comment نظرات ()