بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

پرسه ی ولگرد خيال

منم تلخي اين روزها كه مي بيني
طعم گس لحظه ها !
دير گاهي ست
خیال آينه هم
زني خاموش نشسته در كومه خود را
به خاطر نمي آورد
بال هاي پروازم را که ربوده ای !
رهایم کن
ميان هياهوي باد
غرق در آغوش خيال
- این شهر بی قلندر و آشفته ... -
هي تلنگر نزن به روياهايم .
پاره پاره دلم را به تلاطم كوير کشیدی
بی که بدانی مرا
راهی بجز تباهی
در پیش رو نخواهد ماند

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٦ تیر ۱۳۸٦
comment نظرات ()