بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

غروب بٌت ها

تو آن نا بخشوده اي!

که در تاريكي زاييده مي شوي

در ظلمات وكابوسِ همه ي خاموشي ها مي ميري

***
اما من...

آموخت ام از مادرم، حوا؛

 كه پويايي يِ بشر همواره در عصيانِ بي مرز نهفته است،

 من می دانم

 نفرينِ خدايان همواره به دنبالِ من است

 چرا؟ كه عبادتِ شان را فروختم به لذت،

لذتِ دانستن،

دوست داشتن

***

من،میتوانم به سادگی دوست بدارم
گلی را که درباغچه کاشته ام
پرنده ای را که لبه پنجره آفتاب می گیرد
غروبی را که مست از بوی سنبل ها دور میشود
ستاره ای را که با شگفتی درامتداد نگاهم چشمک میزند
وبی آن که بیندیشم راست است یا دروغ!!!
و باورکنم
به همان سادگی که مادرم- حوا-  باورداشت
بخشش را
صادق بودن را
عاشق بودن را
و سادگی  را....

***

رهايم كنيد،

به حالِ خود بگذاريدم،

اگر  همه يِ بي قراري هايم را نیز به تمسخر بگیرید!

 در اوجِ قله هاي حماقت  رها مي كنم

شمارا

من مي خواهم...

 مي خواهم كه آزاد باشم از شما

بگذاريد همه  ٌبت های دروغین شما را ديوانه و ار بشكنم.

بگذاريد

بگذرم

من پیامبر نیستم!!!

من، نوای رام بخش نی ، در غربتکده ی ِ جانهای مشتاقم

   + مسیح اسمعیلی ; ٤:۱٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٧ تیر ۱۳۸٦
comment نظرات ()