بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

طلوع دوباره !

تو آن نا بخشوده اي!
که در تاريكي زاييده مي شود
و در كابوسِ همه ي خاموشي ها مي ميرد
اما من
آموخته ام از مادرم ، حوا؛
عصيانِ بي مرز را
اگرچه
نفرينِ خدايان همواره بدرقه ام کند
كه عبادتِ شان را به لذت فروخته ام
لذتِ دانستن،
ودوست داشتن ...
من می توانم به سادگی دوست بدارم
گلی را که درباغچه کاشته ام
پرنده ای را که کنج پنجره آفتاب می گیرد
غروبی را که مست از بوی سنبل ها دور میشود
ستاره ای را که با شگفتی درامتداد نگاهم چشمک میزند
بی که بیندیشم راست است یا دروغ!!!
و باورکنم
به همان سادگی که مادرم- حوا- باورداشت
بخشش را
صادق ساده
وعاشق بودن را.
نه من پیامبر نیستم
تنها
نوای محزون نی
در غربتکده ی ِ جانهای مشتاقم

   + مسیح اسمعیلی ; ٢:٤٠ ‎ب.ظ ; جمعه ۸ تیر ۱۳۸٦
comment نظرات ()