بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

مرا واژه های کال بلعیده اند

من تنها به آسمان پناه می برم

قلب من از تمام مخاطب هایش خالیست

غمگین تر از چراغ هایی که خاموش می شوند

یک به یک  در انتهای شب

و خاکستر سپیدی

که از سوختن ستاره ها همچنان فرو می ریزد

غمگین تر از بادی که می وزد در سکوت  بیشه زار

و تنها تر از اشکی که نیمه شب بیهوده پرسه می زند در چشمان خیس

من به غمناکی آخرین نغمه آن شباویز م

که در تاریکی شاخه بید می خواند

تلخ ترین نت های شبانه را

به امید طلوع خورشید ...

 

   + مسیح اسمعیلی ; ٦:٤٢ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٥ تیر ۱۳۸٦
comment نظرات ()