بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

ياد ....

عطر نفس هایت

در این غربت و بی کسی

تنها مرا می بَرَد

مرا می بَرَد

می بَرَد

کوچه به کوچه از پی تو

عطر نفس هایت جا مانده

بر شانه ام

همچو حکایت عاشقان دیرینه

...

به این شبِ بلند قسم

گمشته ام میان عطر نفس هایت؟!

همچو قطره ای فرو افتاده از ابر

...

برگرد و تماشاکن

میان نفس های تو و کلمات من فاصله ای نیست

...

بنگر که برایم چه به میراث گذاشتی ؟!

   + مسیح اسمعیلی ; ۸:٥۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٤ امرداد ۱۳۸٦
comment نظرات ()