بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

بی بهانه بايد سلام کرد

من  فکر می کنم

به تو

و روی کاغذهایم

شعر می بارد

ودستهای تردید می نویسند

شعرهایم را

دفترم پر می شود

از وصله های ادبی

دلم حکایتی دگر دارد

باتو

واما توچه سر به هوای !

که  خبر نداری

سالهاست

در من روییده ای!

   + مسیح اسمعیلی ; ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٦
comment نظرات ()