بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

در ميان ورق پاره های دلتنگيهايم !

از هر سو که می نگرم

بازهم در ازدحام این شب باکرهِ چشمهایت تکرار می شوند

و باران

بدرقه ی قدمهایم

لگام بر ابرها زدی

و می تازی

در التهاب دیدگانم !

دراین میانه

تنها امواج وحشی باران

صخره های تنم را به سخره گرفتند

دیریست

به هیچ دریایی نرسیده ام

تنها خود را

در عمق چاه های تنهایی ام

میان  بوی پوسیده ی پیراهنت

می کاوم

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ ; جمعه ٢ شهریور ۱۳۸٦
comment نظرات ()