بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

گم می شوم در اطوار سرنوشت

بوی نمور خلوت من

در برهوت بیان

بی پنجره

بی روزن

رخنه می کند

منقلب می شوم در وجود کلمات

باد مردد می وزد

دل ِ نا باور من

با زمزمه ترانه هایم  می گرید

و

می سراید شعری بلند

با زبانی که نمی دانم....

   + مسیح اسمعیلی ; ٧:٤۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٦ شهریور ۱۳۸٦
comment نظرات ()