بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

در دور دستهای مه آلود

بیرون باد می آید

بیرون . . . باد

گریبان دریده و خسته

سایه‌های در باد           

 عبور ِاز مِه می‌کنند

 

 امشب مهتاب

تیره و تار

در همهمه ی این چرخ کبود

چرا که خورشید تا صبح بیدار است!!!

 

چه همهمه ی!

چه راه بی پایانی ست انتظار

که برایم به ودیعه گذاشتی؟!

 

ای مسافر سرگردان

بگو

چند آسمان ابرآلود طغیان کنند ؟!

تا مرهمی از کلمات

بر زخم های کهنه ام

بگذاری؟!

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٦
comment نظرات ()