بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

در این شب شعر و شراب و بی قراری

من مانده ام با نگاهي كه در غمت بي قرار است


با چشم هايي كه بيزار از هرچه باغ و بهار است


دلتنگي گنگ باران ، در يك غروب بهاری


يك پنجره باز و خاموش ، يك پنجره كه دچار است


دلتنگ تر از پلنگم در دره ي زخم و مهتاب


دلتنگي و انتظارم بيرون ز حد شمار است.


يادي پريشان و تلخم ، در معبر خيس باران


شعري كه بي تو هميشه در قابي از انتظار است

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳ مهر ۱۳۸٦
comment نظرات ()