بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

آرزو

در سکوت ِ تکه پاره شده

نه رویای می شکفد

 نه صدایی اوج می گیرد

تنها من

 پنجره ام را رو به سکوت  مي گشايم

ودر باران اندوه كه مي بارد

به تو مي نگرم...

جایی میان ِ سنگ و سختی ِ تن ام

زبا نه می کشم

نگاه کن !

تنها و بی تشویش

می آغازم زمان را ....

بر اميدي موهوم
روزی هزار بار زلیخا می شوم

ـــ شاید ـــ

شاید به پیراهن پاره  ی

بی تعلق گذر کنی!!!!

 

   + مسیح اسمعیلی ; ٩:٢۸ ‎ق.ظ ; شنبه ٧ مهر ۱۳۸٦
comment نظرات ()