بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

برای تو...

 شبی نیم نگاهی به راه کرد

نفرین آخر خود را به ماه کرد

دل به حرف ِ تو خوش نکرده بود

که خندید و رفتنَم را نگاه کرد

او که آرزوهای خود را داد بر باد

بازهم قلب خودش را سیاه کرد؟!

خراب و خيس و پريشان و مست بود

که به حوایی ، اندیشه گناه  کرد؟!

 

 

 

   + مسیح اسمعیلی ; ۱:٢٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٦
comment نظرات ()