بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

برای تو

... بعد ايستاد و نيم نگاهي به راه كرد
نفرين آخرين خودش را به ماه كرد
او دل به حرفهاي كسي خوش نکرده بود
خندید تلخ و ... سوختنم را نگاه کرد
او باغ آرزو ، همه بر باد داده بود
پروا نداشت قلب مرا هم سیاه کرد
آن شب ،خراب و خيس و پريشان و مست بود
حوا به ذهنش آمد و فكر گناه کرد
حوا رسيد : ميوه ي ممنوعه ي گناه
حوا رسيد و عيش مرا روبراه كرد
حالا ببين چه مانده ازآن عشق آتشين ؟
عشقي كه سينه را پر از اندوه و آه كرد
دستت به دست من ، دل تو جاي ديگرست
حوا ! كجاي كار دلم اشتباه كرد؟

   + مسیح اسمعیلی ; ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٦
comment نظرات ()