بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

خواب محبوبتان پريشان باد !

پر از تکرارم تکرار!

اسیر عادت ِ  پدرانم

هیچ نمی دانم ...

می پوسم در این بی هودگی

سر گردان،مشوش

به سنگ می کوبم بی قراری هایم را

در کوچه های تاریک و خلوت

...

دیدگان شرمسار کوچه

و سایه ای سرد تنهایی

-  گاهی حضور می آزارد و گاهی غیبت واژه -

می کشاندم تا اهتزار وارستگیِ ستاره های روشن

 در آشوب پریشانی آسمان

 ...

آه

هیچ ، آرامم نمی کند !!

چقدر خسته ام

که  کلمات باکره ام

سکوت ابدی ام را نمی شکند !

   + مسیح اسمعیلی ; ٦:۳٤ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٦
comment نظرات ()