بهانه ی ....

تا دربه دری من راهی نمانده

فرصت صدا گذشت

فرصت نگاه

 نیز وامانده زیر آوار ویرانه های ذهن

***

فرو ریخته ام بی تو

هیچ از من باقی نمانده

جز نیم سایه ای به خون نشسته ، تلخ ، ...

 ***

 کابوسهای بیداری را می نویسم

چه فرقی می کند برای تو ...؟

فقط بگو از کدامین راه بروم ؟

تا با عذابم نیامیزی!

/ 9 نظر / 2 بازدید
sam

زیبا بود[گل][گل][گل]

نسرین

این کلمه ها چرا این همه بغض کرده اند ... مگر نمی خواهی که در سوختن بقا

نسرین

مسیح برای کلماتت غمگینم اما کاری از دستم بر نمی آید به تیمارشان ... آنقدر حست را زلال به جان کلمه منتقل می کنی که تن آدم می لرزد ... لطفا کامنت پایینی را حذف کن

سید عرفان

سلام از اینکه نخستین روز هفته را با خواندن شعری زیبا آغاز کردم خوشحالم.

لیلا

لبریز اشکم جام کو ؟

رضا

نیم سایه ی به خون نشسته من . با سایه و خون و نشسته چه چیزهای زیبائی دیگری میشود گفت؟.

رضا

خونهای ریخته بر این سنگفرش گناه سایه ی نشسته ی من بود

رضا

خونهای ریخته بر این سنگفرش گناه سایه ی نشسته ی من بود

سمیه

سلام خوبی؟ کم پیدا نیستی؟[گل]