دلتنگم آنچنان که اگر بینمت به کام....

پس کجاست؟
چند بار 
خرت و پرت‌های کیف باد کرده را
زیر و رو کنم. . .

(یادداشت‌های گم‌شده-قیصر امین‌پور)

 

 

 

در هوای آن روزها

                      می گذرد
                               خلاصه ی خیال نا تمامی

                                                                از تو
در بارش بوسه ی خیس

                          بر پوست تنم

                                     و لرزش نگاه بی امانم

                                                     در هُرم نفس های تو

 

 

 

پی نوشت:

کجاست حدود این  دلتنگی. . . کدام آرش در سینه‌ام دست به چله برده‌است که شاه‌تیر این همه غم تا عمر دارم در خاک هیچ سرزمینی آرام نخواهد گرفت. . .

/ 13 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهران بقايي

سلام بر مسیح عزیز / مطلعی که از قیصر بود و پی نوشت زیبا و تاثیرگذار بودند

مریم

سلام مسیح عزیزم اگه غم هم بره که از تنهایی می پوسیم گلم دلتنگ بودن از بی حس و حال بودن بهتره

آسمان رنگین(مشی)

دلتنگی روزمرگی می آره و روزمرگی افسردگی... گذشته ها همیشه تلخند مسیح جان!

خیزران

سلامی چوبوی خوش آشنائی مسیح خواهش میکنم ببخش شرمنده غیبت طولانی شده وجریمه سنگین شده میدانم شایدباورنکنی اگربگویم آنچه آدمیرا میکشدبیماری نیست بلکه شرمندگیست سرطان هم که میگویندآدم را میکشد نمیکشدبه جائی میرساندکه آدمی اززورخجالت میمیرد اگرتو هم مثل من زیرآواربهمن رفته بودی یادرسرمای وحشت ناک یا درتشنگی کویرگیرکرده بودی باورت میشد که آنچه میکشد شرمندگیست شاید به همین دلیل است که آدم ها برای مبارزه راه خجالت کردن طرف را پیش میگیرند باری بخواهی یا نخواهی خجالت وشرمندگیست که آدمرا میکشد وراه جلوگیری ازشرمندگی بخشایش است کسی که خجالت میکشد اگراورا ببخشی به او عمردوباره داده ای به همین دلیل است که بخشایش را این هکمه ستوده اند حالا بیا وبه خاطر تاخیر ببخش درضمن جریمه اش راهم گذاشته ام برایت درپشوتن خیلی بها سنگین است فکرگکنم با دیدنش حتما ببخشی بای

خیزران

بازم سلام فکرمیکنم بخشیده باشی این روزها سرم شلوغ است میدانی تو فقط شاعره نیستی درنثرت هم جادوگری میکنی نه جادوگری کلمه ی خوبی نیست درنثرتو اون هم درین کوتاه نویسی ها سحری است دل آدم را میبرد تا به حال به عقل کسی نرسیده آرش را رادرسینه واداربه دست بردن به چله ی کمان کند. میبینی مسیح بعضی وقتها وقتی فکرمیکنم که چراچنین فکرهائی به کله ام نزده نسبت به تو حسودیم میشود.ولی زیبائی اونا به حدیه که حس حسادت زودازسرم بیرون میره. نکنه خیال کنی بلد نیستم مثه تو بنویسم نه بلدم ولی فکرمیکنم حسی که تو نوشته های تو هست یه حس تکامل یافته است حس غریبی ازیه آشنائی از یادرفته است که یه دفع ازپس پشت کوهی ازخاطره بیرون میزنه.دلتنگی شاعرانه ی پرازشاعرانگیت سرشاراززنانگیت راباخودمیبرم برای پشوتن هفته ی بعدکه میدانم کلمه ی شاعرانگی رادوست داری ایکاش هزارسال عمرکنم تاشعرهای هزارسالگیت رابخوانم بانوی خوب وعزیزومحتر م ایران بای

سارا

فقط مهم این که تیر از کمان رها بشه ...صبر کن ...بالاخره به هدف مبی نشیند ...صبر کن ! مثل همیشه زیبا بود ...تخیل شعریه پی نوشتت فوق العاده بود ![لبخند]

یگانه

امان از دلتنگی های بی پایان...