نگاه کن ...

ابرها نیمه خوابند و 

دلتنگی 

می دَرَد سینه مرا 

چون دارکوبی لجباز 

در تنهایی 

آرام 

بی دلیل

باد در آغوشم می گرید 

همچون سایه  سرگردانی

/ 5 نظر / 25 بازدید
صبور بانو

و من حیرانم به این همه دربه‌دری کز نرسیدن باد به ارث برده‌ام...

صبور بانو

و من حیرانم به این همه دربه‌دری کز نرسیدن باد به ارث برده‌ام...

مازیار

سالهاست که از جزیره ای متروک نامه ای را در بطری روانه آبهای عالم کرده ام اگر کسی عاشق باشد می تواند کلماتم را بخواند به هر زبانی در هر سرزمینی .. گاهی فکر می کنم کسی می آید و با همان شیشه برایم شراب می آورد ..