شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل...

 «ما پیش از آنکه به اندیشیدن خو کنیم ، به زیستن عادت می کنیم »

                                                       آلبر کامو / افسانه‌ی سیزیف

 

گاهی یک آهنگ، یک شعر، یک ترانه بهانه می‌شود برای یادآوری‌ بهترین حادثه‌ی زندگی‌ات.نخستین عشق ، بوسه ، دلهره و  دلتنگی یک هم‌آغوشی ماندگار ! همان‌قدر قوی ست  که باور می کنی همه خاطرات‌ سرشار عطرفراموشی شده اند، اما هنوز رنگ و لعاب خودشان را حفظ کرده اند و حال من ، خودم را رها  می کنم  میان این‌همه «گاهی‌» می گذارم تا  بر دلم از آهی و حسرتی ، دلتنگی‌ غریبی   نقش ببندد!

***

مثل یک سیلی می‌‌ماند؛ واقعیت که توی گوش‌ات می‌زند که این ا ست، این زمین خالی‌ برهوت همان جایی‌ست که عزیزترین آدمهای تو،زندگی 

 م          ی           ک          ن         ن            د!

***

سردرگم هستم، رشته‌ی افکارم از دستانم در رفته است  و چنان در خود پراکنده شده‌ام که نگو. نمی‌دانم نفس کشیدن چطور یادم نرفته !نبرد سختی را در پیش گرفته ام و شاید به نیمه راه رسیده ام با موفقیت!!!

 

 

 

 

پی نوشت :

ببخش

 با یک حرفم دلت را آزردم

به خاطر حرف های ملتمسانه ام  ببخش

اگر می خواهی از زبان دارم بزن، امابه خاطر چشمانم که دوست دارند ببخش

هر جا که برود، آن که رو سوی شما دارد

تنها به آتش تو سوخته دور منزلت پروانه وار می گرد

به خاطر نقش نقش رد پایم ببخش

تو خودت نامت را بر دلم نوشتی

تو طعم محبت را به من چشاندی

هیمه آتش آزرده خاطری را نشانم دادی

 به خاطر چشمان خاکستر شده ام ببخش.

 

                                     نصرت یوسف اوغلو کسمنلی در (1946 - 2003)

 

/ 23 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خیزران

بخش دوم وازتلفیق نظم ونثرمرا به نگارستانی میبری که کارمرصعکاری دلچسبت را درآن به نمایش گذاشته ای باری مسیح عزیزاین روزها کمتر بنددلم به خاطر یک نغمه ی متفاوت میلرزد که همه جه وهرسوکه مینگری آسمان ابتذال به یک رنگ است ولی تو امروز بنددلم رالرزاندی ومرا درمتفاوت نویسیت دلشادکردی به طوری که لحظات شورانگیزی را باتو دراتاقک شیشه ایت گذراندم آری مسیح عزیز.کامو پیوسته میخواست دلیلی برای خودکشی نکردن بیابد وهمو گفته بود اگرآدمی تنها یک لحظه زندگی کرده باشد بامرورآن میتواندبارسنگین ِ یک زندانی ابدی راتحمل کندومن سالهاست به دنبال

خیزران

بخش سوم همان یک لحظه زندگی میگردم درخانه ی پدریم دروطنم وآن یک لحظه ی زندگی واقعی رانمیابم حالا تو آن یک لحظه رادرآهنگ ویاترانه یاشعریابهانه وبهترین حادثه ونمیدانم عشق وبوسه ودلهره وو...می یابی واینست که این ذره ای را که باخودم درمشابهت با تو باخودمیبرم سنگ گرانبارسیزیف است که بطور یکسان برگرده ی من وتو سنگینی میکند. بیا دوست من بیا سنگت رابردار تا آنرا به بالا ببریم تا دوباره فرود آید ودوباره آن را بدوش بکشیم زندگی اینست ..... باادب احترام ومحبت بیکران

سارا

ما به زیستن عادت می کنیم و دوباره به عادت می کنیم عادت می کنیم ... نمی دانم... نمی دانم... به روزم...مسیح

سید عرفان

سلام واقعا این چند وقت انتخابهای زیبایی داری. همینطور است آنقدر که به زیستن عادت کرده‌ایم همان اندازه اندیشیدن را فراموش کرده ایم.

انوشیروان

سلام ، ” بهانه” ای برای ” شوق دیدار “م با شما دارم . ” سرزنش ” ام نکنید .

ЭЛЬМИРА(امرتات)

مسیح این یادها دارند با ما چه می کنند ... این یادواره ها ... به کجا پیش می روم ... ؟ سمت ٍ کدام بینهایت تهی ... ؟ مسیح سردرگمی ام با اشک پائین نمی آید و با دود به هوا نمی رود ...

رضا قاری زاده

آدمی که هنوز نفس کشیدن یادش نرفته یعنی هنوز ماموریتش تموم نشده[چشمک]

مسیح

سلام خوشحالم که جمله ای از آلبر کامو نوشته بودی ....وقتی به اطرافم مینگرم و میبینم که اکثر این رجاله ها وقتی حرفی از آلبر کامو،کافکا،ژان پل سارتر ،صادق هدایت و...میشود گیج و منگ فقط نگاه میکنند ولی اگه بگی حسین که بود ؟؟ جد و آباد حسین و تک تک زنانش را از حفظ میدانند..حالم به هم میخورد....از نکبتی که جهان ما را فرا گرفته....موفق باشی"یاهو"