روایت من

 

باد

 

بی صدا لابه لای پرده ها 

 

با غمی آویزان 

 

سکوت می کشد

 

روی خمیازه ی مبل 

 

تمام خانه خاموش و بی پنجره

 

راس ساعت سپیده دم 

 

مرگ لبخند می زند 

 

به حس های سانسور شده  


/ 7 نظر / 8 بازدید
محبوبه

مرگ لبخند می زند و جام را برای دیگری پر می کند...

........................

راستش خيلي مسخره بود... اصلا من به اين چيزا شعرنميگم درضمن قالب متني هم ندارند ...

غریبه

خطاب به آقای چند نقطه...! راستش آقای چند نقطه خیلی بی انصافی کردید. من خودم هم به فضا وزن و ریتم شعری خانم اسماعیلی انتقاداتی دارم اما به هرحال هر آن چه که از ذهن انسان تراوش می کنه و بر روی کاغذ جاری میشه قابل احترامه نقد باید مستند و علمی باشه نه این طور سخیف و کوچه بازاری. مهم ترین عنصر ، پیامه که نوشته های ایشان پیامهای جالب و جذابی دارند که نشان از دل عاشق پیشه ی ایشونه...

دوستی آشنا...

سلام...مرگ لبخند می زند به حس های سانسور شده … مثل همیشه زیبا می نویسی...

مریم

سلام پرده رو بکش تا پنجره سکوت رو بشکنه

سارا

اکس کیوز می ! اگه اینها شعر نیسنتد پس چیند ؟! ما که می گیم شعر ! خوشمان هم آمد !

هانيه

مثل اينكه همه ميخوان سر از كار دل خانم اسمعيلي درآرن اين همه كنجكاوي واسه چيه؟ خودتون چقدر از دلتون حرف ميزنيد؟ آهاي غريبه چقدرنخود آش ميشي؟ شما هم بي ملاحظه حرف نزن ........ نقطه جان اسمعيلي جان آتيش خودت از همه داغتره اينجا وبلاگه يا صحنه جدل؟