هر روز عصر....

برهنه لبخند می زنی و 
خمیاره می لرزد
لابه لای موهایم
گیر می کند 
عطر عجیبی
ار خواب های هرشبم
در تختخوابی کلافه 
حرف می زنم
با قطره های رسیده 
از افکاری آویزان
- سکوت- 
و جان می دهد
ناگهان
در کف دستانم
سروصدای روزمره
آرام 
آرام
می پیچد 
بر بازوان در هم من
برهنه لبخند می زنی 
- دودل-
و باد
بی جهت می وزد
مُدام 
در ساعت دم کرده عصرگاهی

 


/ 10 نظر / 16 بازدید
باور تلخ و خاکستری

سلام بسیار زیبا برهنه لبخند می زنی خیلی دوست داشتم به ماهم سر بزن با زن

فرشته

اونم فک کن عصر ِ جمعه باشه :|

شاپرک

و من تو را گریه کرده ام هر بامداد که گوشه ی چشمم بر خالی بستر خیره می شود، هر شامگاه که خاموش اتاقت را چکیده ام من تو را گریه کرده ام

آزاده

سلام مسیح جان احوالت چطوره ؟ اونروز ابوالفضل می گفت جلسات کتاب خوانی هنوز ادامه داره . بهتون قبطه خوردم . امیدوارم شاد باشید .

شاپرک

درود منتظر خوانش و نقد شما هستم. با: زخمی بر گلو!

حامد

باد می پیچد با اکنون خسته ساعت دم کرده ی عصرگاه نور رنگِ رو رفته ی آفتاب بی حوصله

مومنی

سلام معصومه جان.خوبی؟با یه ترانه به روزم.سر بزن