هنوز...

دلم می خواست، می شد یا توانی مانده بود تا این حس را مکتوب کنم .گمان می کنم کاروانی از دلم می گذرد و من تنها معطل کلمات مانده ام  از همان شبی که عقل قد نداد  و من با دلی پر و دستی خالی روی زانوی  صندلی به قرار رسیدم  با سهم کوچکی از شانه های که جای پرنده های ایوان بود نه من ...

آنجا که عبور می دادم باد را ازلابلای انگشتهایم بیقرار، تنها 

با کلماتی که سرنوشتی ندارند هنوز ...

/ 3 نظر / 22 بازدید
ناهید

تو یک پرنده‌ای خانوم

باران را دوست می دارم

کلماتت مثل سرزمینمان بی سرنوشت اند..بگذار فردا فریاد نزنیم که چه کنیم با این بدسرنوشتی ها... همان شب به تاراجمان بردند این بدسرشتها..که ما را با باد پیوند داده بودند و ما...زیر بلندگویشان، خرناسه هایشان را شعار دادیم...میکروفونهایشان بلند بود..چون ...گوشهای ما را دراز یافتند... ....

باران را دوست می دارم

کلماتت مثل سرزمینمان بی سرنوشت اند..بگذار فردا فریاد نزنیم که چه کنیم با این بدسرنوشتی ها... همان شب به تاراجمان بردند این بدسرشتها..که ما را با باد پیوند داده بودند و ما...زیر بلندگویشان، خرناسه هایشان را شعار دادیم...میکروفونهایشان بلند بود..چون ...گوشهای ما را دراز یافتند... ....