به همین کوتاهی

سهم خود را برد 

و ندانست

هیچ چیز پنهان نخواهد ماند

برقامت این حصارهای آهنی و

تقلای اشک 

در حنجره ی خاموش 

آن گاه که 

شهر به خورشید می بازد

تمام روز را ...

 

و من چه غمگینم 

در آغوش بهار و 

فصل آواز قناری ها 

دلم

-باروت درد و غم-

لبخند می زند

ناباورانه 

و این حماقت های دور و نزدیک عاشقانه 

به رخ می کشند 

دلتنگی را 

به انتظاری ابدی 

/ 5 نظر / 29 بازدید
rojin

سلام ب منم سر بزن وبت هم خیلی عالیه[عینک] راستی میایی تبادل لینک؟؟؟؟

rojin

سلام ب منم سر بزن وبت هم خیلی عالیه[عینک] راستی میایی تبادل لینک؟؟؟؟

گندم

وسکوت رازسربه مهرمی کند،دلتنگیهایم را ،واشکهای چشمانم جاری چهارفصلند از مبدامغزم که مدام ذوب می شوددر هرم افکارم به مقصد دلم که بی انتها خونشده باقی میماند.

مشی

هنوز می خونمت دوست قدیمی و با معرفت...[چشمک]

لیلای مجنون

سلام مسی جون من لیلا هستم لیلا حسینی شناختی؟ دوست قدیمی...