... و زمان می گذرد

زخم های ملتهب

سرباز کرده اند

از ناگفته های هزاره من


و ابرهای آسمان

در سینه من

شیهه می کشند

بی خاطره

اندوه ی هزار ساله را...


گویی؛امشب

دستانم

جامانده

در پاکت خالی تن تو

- مردد-

راستی، زخم ها می مانند!


/ 10 نظر / 9 بازدید
غریبه

شعرتان زیبا بود. دست مریزاد.

بلوط

چرا شعراتون اين روزا دلش تنگه ....؟!!!! ما دلتنگا مي آيم ..و..دلتنگتر ميشيم ..........

مریم

سلام مسیح عزیزم گویی؛امشب دستانم جامانده در پاکت خالی تن تو خیلی زیبا بود فکر میکنم فقط وقتی از طریق آدرسی که در کامنت برام میزاری میتونم به آخرین پست دسترسی داشته باشم

فرهاد

خيلي زيبا بود فقط ميخواستم نظرتونو راجع به اون قسمت كه فرموديد"و ابرهای آسمان در سینه من شیهه می کشند بی خاطره اندوه ی هزار ساله را..." به جاي شيهه ميكشند از غرش ميگنند استفاده ميكردين چطور بود؟ متشكرم

علی اکبر حیرت

سلام برحسب اتفاق برخوردم به کوتاه های جالبتان دوستشان داشتم موفق باشید.... دوست داشتید منو هم مورد لطف قرار بدید

y

سلام.مطالب زیبایی بود .موفق باشید[گل]

سوق...

من از شال سیاه پدرم دشوارترم .. که سرگردان است میان سردرد او و کمردردش.. سلام مسی..شعرهایت همه زیباست.. با روزگار چگونه ای؟